Sin city
شهر گناه
" قدرت كه به نشون واسلحه مربوط نمي شه . دروغ گفتنه كه قدرت مياره . اين كه دروغ گنده بگي وهمه ي دنيا رو با خودت همراه كني . وقتي به همه نشون دادي همه ي اون چيزي كه از ته قلب به اون ايمان دارن دروغه ، اون وقت توي مشتت هستن " . اينها حرف هايي است كه يك سناتور فاسد تحويل جان هارتيگان ( بروس ويليس ) قهرمان ما ميدهد كه براي نجات يك دختر از دست پسر منحرف سناتور، روي تخت بيمارستان افتاده . حرف هايي كه جان مايه ي فيلم هستند . كل ماجرا بر اين اساس است و قهرمانان قصه كساني هستند كه با تمام مشكلات جسمي و روحي رواني و اخلاقي شان همين دروغ ها را باور نكردند و به آن چيزي كه ته قلبشان مانده ، صادقانه ايمان دارند و براي همين ها مي جنگند .
اين فيلم پر است از اغراق ، اغراق واغراق و شور و انرژي كه از اين اغراق برمي خيزد . اين اغراق در چهره ي آدم ها ، انگيزه ها ، اهداف و حتي افكت هاي صوتي فيلم وجود دارد . به همين دليل در تمام دنيا لقب " كارتون نوآر " را گرفته است .
فرانك ميلر خالق كتاب هاي كميك سين سيتي ( شهر گناه ) پس از آنكه كتاب هاي هفت جلدي اش در سراسر دنيا فروش چشمگيري داشتند ، تصميم گرفت كه آنها را بر روي پرده هاي سينما به نمايش در آورد . ميلر در اين كتاب ها شهري را خلق كرده كه زندگي در آن سخت و مردن آسان است .
رابرت رودريگز كارگردان اين فيلم توانسته با حفظ كردن جلوه ي كميك هاي ميلر ، از امكانات تازه ي فيلمبرداري استفاده كرده تا يك كارتون- فيلم خلق
كند كه نمونه اش را تا به حال نداشته ايم . علاقه ي شديد رودريگز به گرافيك بدن بازيگران در فيلمهاي سابقش هم وجود دارد؛ حركات باندراس با گيتار كذايي اش در تيتراژ دسپرادو نشان دهنده ي همين مسئله است .
داستان سه گانه فيلم به گونه اي است كه در آن بازيگران احساسات انساني را نمايش نميدهند . بروس ويليس با شانه هاي پهن ، جمجمه كوچك ، و چانه مربع شكل و هيكل قدرتمند و صورت ناموزون ميكي روركي بيان كننده اين موضوع است كه اين سه ضد قهرمان فقط بايد بجنگند و سه هدف باستاني دارند . قهرمان اول دختر بچه كوچكي را از دست آدم بدي نجات دهد ، دومين قهرمان انتقام دختري را بگيرد كه براي يك لحظه هم كه شده طعم عشق را به مرد چشانده و با زندگي تازه اي آشنايش كرده بود ؛ و بالاخره قهرمان سوم قرار است از چند زن بي پناه در برابر مافيا و پليس محافظت كند تا به عشق واقعي اش برسد . با اين حال نامه هاي نانسي ( جسيكا آلبا ) به هارتيگان كه او را روي تخت بيمارستان زنده نگه داشته است ، خاطره معشوقه ي مارو ( ميكي روركي ) و كشتن قاتل عجيب و غريب ( اليجاه وود ) با آن چهره بيروح و از بين بردن مقام موجه شهر كه پشت تمام جنايتهاست و ترس از كشته شدن مادرش ، او رو وادار به گردن گرفتن تمام جنايات و كشاندن به پاي صندلي الكتريكي ميكند و حمايتهاي بي وقفه ي دوايت ( كلايو اوون ) از زنان شهر نشان ميدهد كه اميد در هيچ جاي داستان كمرنگ نشده است و در حدي ست كه قهرمانان داستان حاضر نميشوند حاشيه بروند و قدرتشان را از عمل مستقيم ميگيرند ؛ عشقشان به آنها اين قدرت را داده است تا همه چيز را پيش پايشان از بين ببرند تا نوبت به خودشان برسد .
رنگ بندي فيلم استثنايي و خارق العاده است . لباس و لبهاي سرخ ، رنگ آبي اتومبيل پليس و دوستان اوباشش با چشمهاي درخشان و نقره آبي دختر جواني كه در كنار آنها قدم ميزند ، شيشه زرد و تيره قرصي كه مارو از درد زياد همه را بالا مي اندازد ، با پسر منحرف سناتور كه در قسمت آخر به يك شيطان كثيف زرد مبدل شده است همخواني دارد . اما در بعضي از قسمتها رنگ خون به صورت سفيد بسيار خيره كننده اي نمايش داده شده است كه اين اوج فيلمسازي رودريگز را نشان ميدهد ، و يا چشمهاي سبز دختري كه در ابتداي فيلم با نور فندك روشن ميشود و در تاريكي به سياه و سفيد صحنه ميپيوندد .
و اين تكنولوژي ست كه راه فيلمساز را باز كرده و تصوير هاي قوي و بجا در همه جاي فيلم به نمايش ميگذارد . همين جلوه هاي ويژه كامپيوتري ست كه ژست هاي بدن و اجزاي چهره سه ضد قهرمان داستان را مهم جلوه ميدهد . اپيزود شاهكار شخصيت مارو را در نظر بگيريد كه اگر چهره دگرگون شده ي كامپيوتري او نبود هرگز اين حس خوشحالي از انتقام را به ما انتقال نميداد و يا پالتو هاي اين سه نفر چطور در هوا تكان ميخورد . جالب اينجاست كه شخصيت ها مانند كارتون ها سرشان ميشكند ، گلوله ميخورند و نميميرند ؛ اما همه را باور ميكنيم . همين صحنه هاي كارتون- فيلم است كه به متفاوت بودن فيلم كمك ميكند . قطرات باران ، نورهاي موضعي ، دود و مه ي كه در پس زمينه است ؛ و حركات دوربين كه همه جا سرك ميكشد و صحنه ها را هيجان انگيز تر ميكند ، دستمايه همين تكنولوژي ست .
محور اصلي داستان فرانك ميلر سه زن قرباني شده است كه مردهاي داستان بر اين اساس ساخته ميشوندًٌٍ ؛ آدم هاي بدي كه ميخواهند اين زن ها را بكشند و مرد هايي كه به خاطر اين سه نفر مبارزه ميكنند و از خود اسطوره ميسازند . پس وجود اين سه زن باعث ميشودتا اين سه ضد قهرمان به چيزي فراتر از
بقيه ي آدم هاي داستان ايمان داشته باشند و بر خلاف بقيه صادقانه آن را حفظ كنند ؛ همين موضوع است كه اين سه نفر به انسان هايي خطرناك براي جامعه تبديل شده اند .
هنر سين سيتي معنا بخشيدن ايده هاي قديمي به قالب هاي تازه است ؛ همان قدر قديمي و بنيادگر است كه مدرن . اين داستان آدم هاي خوب و بدي را نشان ميدهد كه سعي شان بر اين است كه دروغ نگويند و چهره اصلي خود را نشان دهند.
و نكته بنيادين داستان اين است كه عشقي كه از دل ، خون و خشونت بر ميخيزد در هيچ جاي ديگر نميتوان پيدا كرد.
آزاده ناظمي
azy_azady@yahoo.com