کودکی کورش

كودكي كورش
آستياگس پادشاه ماد از بيم اينكه مبادا روزي پارسها بر او لشكر كشي كنند و قصد براندازي حكومتش را داشته باشند مصلحت را بر اين ديد كه با قوم پارس از در خويشاوندي در آيد و به اين سبب يگانه دخترش ماندانا را به عقد كمبوجيه كه از بزرگان قوم پارس بود در آورد.
بنابر روايت هرودوت ( آستياگس شبي در خواب ديد كه از شكم ماندانا درخت تاكي روئيد كه شاخ و برگ آن سر تا سر خاك آسيا را پوشاند)
آستياگس سخت آشفته شد و معبرين را به حضور خواند آنان خواب وي را اينگونه تعبير كردند كه فرزندي را كه ماندانا به دنيا خواهد آورد روزي تمام آسيا را فتح و قوم ماد را منكوب خواهد كرد و بر مسند شاهي خواهد نشست براساس اين تعبير آستياگس فرمان داد تا ماندانا به حضور او بيايد و در پايتختش
( همدان ) زايمان كند- بنابراين كورش بزرگ در روزي از سال 590 (پ.م) در هگمتانه و در سرزمين ماد پا به عرصه ي حيات گذاشت. پس آستياگس فرزند را از مادر جدا كرد و به هارپاگ كه منسوب به قوم ماد بود سپرد و به او فرمان داد تا بچه را سر به نيست كند.
هارپاگ كه قدرت كشتن بچه را در خود نيافت او را به مهرداد نامي سپرد كه چوپان بود و در اطراف اكباتان زندگي مي كرد. هارپاگ به او از قول آستياگس فرمان داد تا بچه را در بياباني كه حيوانات وحشي فراوان دارد رها كند. از قضاي روزگار همسر مهرداد بچه اي را به دنيا آورد كه مرده بود بنابراين مهرداد و همسرش تصميم براين گرفتند كه جاي فرزند ماندانا را با فرزند مرده به دنيا آمده خود عوض كنند. و بدين گونه بود كه موسس بزرگترين سلسله پادشاهي جهان و بنيانگذار دولت مقتدر ايران از مهلكه جان سالم به در برد و روزگار كودكي خود را با مهرداد و همسرش سپري كرد.
هرودوت مي گويد: ( كورش در كودكي بسيار زيرك و باهوش بود و در طرز صحبتش نه تنها نشاني از خود بيني و تكبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش آميخته به سادگي و مهر و محبت و صفا بود.)
همچنين از زبان هرودوت آمده است كه كورش در يكي از روزها به هنگام بازي با همسالان خويش از سوي آنان به عنوان پادشاه منصوب شد و همه موظف شدند از او اطاعت كنند مشروطه به اينكه هر كس اطاعت امر نكند مجازات شود. كورش طبقه اصول چند نفر را به عنوان نگهبانان شخصي و پيام رسانان خويش انتخاب نمود در اين ميان يكي از بچه ها كه پسر يكي از نجيب زادگان مادي به نام آرتمبارس (Artembars) بود از فرمانبرداري كورش خودداري كرد و كورش نيز طبق مقررات واقعي دربار شاه اكباتان دستور داد تا او را شلاق بزنند پس از تنبيه پسرك ناراحت و خشمگين به نزد پدر رفت و از كورش شكايت كرد.
ماجرا به گوش پادشاه كه همان آستياگس باشد رسيد پس او كورش و پدر خوانده اش را به دربار فرا خواند هنگامي كه كورش ماجرا را براي پادشاه توضيح داد انقلابي در درون آستياگس رخ داد و او را دگربار دگرگون ساخت آنچه كه در چهره كورش نمايان بود و همچنين شيوه ي سخنوري او پادشاه شگفت زده را به شك واداشت پس او با تهديد مهرداد از واقعيت ماجرا باخبر شد و دانست كه كورش همان نوه ي دختري خودش مي باشد كه به دست تقدير و با دخالت خدايان زنده مانده است.
آستياگس ديگر بار معبران را براي چاره جويي فرا خواند آنان نظر خود را اينگونه به پادشاه اعلام كردند.
اي پادشاه آنچه را كه تو در خواب ديده بودي اكنون تعبير شده است چرا كه اين جوان در ميان همسالان خود به پادشاهي رسيد و ديگر بار شاه نخواهد شد و توديگر نبايد از او هراسي به دل داشته باشي بنابراين او را به پارس بفرست.
با اين اوصاف كورش به آغوش پدر و مادر خود كمبوجيه و ماندانا در پارس باز مي گردد و اندكي بعد پادشاه انشان يا انزان مي شود كه همان خوزستان امروزي مي باشد و سپس شوش را پايتخت خود قرار مي دهد.
مهدی سلطانی
soltani@govashir.com