تکرارهای سیال خیابانی

تکراری است،می دانم؛خواب آور است،می دانم؛کلیشه است،می دانم،می دانم...سوژه را می گویم...می دانم.ولیک آنچه تنها برایم هویداست،رخسار بی رگ و خون کودکی است،که هر روز در برابرم زانو می زند و به سجده می افتد،مادامی که در آمال خویش چندین اسکناس چروکیده را بر دارایی هرگز نداشته خویش، می افزاید.او شیشه ماشینم را مبری می کند،از چرک،از ناخالصی...حال آنکه هر زمان که در برابرم به خاک می نشیند سقوطی دوباره را تجربه می کند.حقیقتاً عادت کرده ایم؛نمی دانم شاید هم خوابمان برده است.در تصورمان گویی کابوسی تکراری می بینیم.هیچ تجربه نکرده ام تنها باشم؛ تنهاترین. که در این شهر پرتملک و غنی ،تنها مالکیتم شیشه شوری باشد و ژنده دستمالی که به خوبی به یاد دارم اولین بار چه کسی آن را به دستم داده است.
ما،که به پندار خویش عاری از هر گونه کژی،که سخی و مهربان، به رویش، گاه می خندیم و گاه می غریم،همواره خود را مبری می دانیم از چرایی آنکه او در برابرمان به زانو می افتد.لب می گزیم و- چون همیشه- قصور را از چشم انسانهایی فضایی می بینیم.انسانهایی دیگر،دیگرگونه- به واقع. موجوداتی که از سیاره ای گمنام بر ما نازل گشته اند! و نقش بد این سناریو را بازی می کنند(که گویند دیده شده گاه شاخ نیز داشته اند) و بعد، با ذهنی فارغ از هر اتهام،در عبور ازاو،به نیم نگاهی ترحم آمیز - شاید- بسنده کنیم و بگذریم.سکه ای ،اسکناسی و...فرار.از آنچه که خود می دانیم و تبحر خاصی بر کتمانش داریم. و صد البته مصریم بر این خودفراموشی ها.

می دانم، می دانم...به خدایت قسم،مادامی که دستی بر هوا رفت و بر او نواخت تو خواب بودی و بی خبر،می دانم...آن زمان که او در ظلمات کویها به دنبال تکه نانی می گشت،می دانم...سر خوان رنگین خویش به تناولی تماشایی مشغول بوده ای. می دانم...تو درست می گویی،آن زمان که با نگاهی رخوت آلود و پرسشگر،در اندیشه آن بود که چرا هر آنچه را که کاسب بوده ،شب هنگام به ناگاه از کفش خارج شده، تو در باجه بانکی به پرداخت وجه تلفن همراهت مشغول بودی ،می دانم...بانکها همیشه زود تعطیل می کنند،برای این بود که نگاهش را ندیدی...حق داری ، آن وقت که او با چشمان از حدقه بیرون زده،در خیالات موهوم خویش،تو را مادری می دید که گیسوان خاک گرفته و گره خورده اش را - هر چند دردناک- شانه می کشد، تو رکیک ترین نگاهت را نثارش کردی،چرا که متهم بود به نگاهی پرخواهش...همان دم که او بی خبر از آنچه که بر سرش می آمد،تسلیم بود...تو اما آن زمان چه می کردی؟... به خاطر دارم،سرگرم نظاره خط ها و نقطه ها،خطوط شکسته،نقطه چین ها...یا چیزی شبیه به آن بودی...می دانم،بی تقصیری،تو را چه باک که زمان لرزش تن نحیف او بر آسفالت ناقص خیابانها،از حرم بستر خویش خواب ماندی،و پاک یادت رفت،که کسی هم در این حوالی بی بالش می خوابد...می دانم.می دانم.می دانم.گناه از من نیست،از تو نیست،قطعاً، از ما نیست.تقصیر همان آدم های پلشت فضایی است،که خوب اگر بنگری به چهره شان، می بینی، یاالعجب...دو چشم دارند و دو گوش،بینی و دهانی.تو اما...هیچ به آینه ات نگریسته ای؟